۰

حکایت روزی در فصل بهاران با جمعی از دوستداران

سرگرمی-از سراسر وب

بازنویسی حکایت روزی در فصل بهاران با جمعی از دوستداران

حکایت درس دوم صفحه ی ۳۶ پایه هفتم

بازنویسی حکایت روزی در فصل بهاران با جمعی از دوستداران

بازنویسی حکایت روزی در فصل بهاران با جمعی از دوستداران

*************

 

روزی از روزهای فصل بهاری همراه با جمعی از دوستان و اشنایان برای گشت و تماشای صحرا و دست سرسبز به بیرون رفتیم و در جایی سرسبز و زیبا نشستیم و سفره انداختیم و مشغول خوردن غذا شدیم .

در آن حوالی سگی از دور دید و بوی غذا را حس کرد و خودش  را به نزدیکی ما رسانده یکی از دوستان پاره سنگی برداشت و به سمت سگ جوری پرتاب کرد که انگار تکه تانی پرتاب کرده است و سگ آن سنگ که پرتاب شده بود را بو کرد و بدون این که توقعی داشته باشد برگشت و از ان جا رفت.

آنها ان سگ را صدا  زدند ولی ان سگ توجه ای نکرد. یکی از آن دوستان گفت می دانید که این سگ چه گفت ؟ گفت این بد بختان از روی ناچاری و خسیسی سنگ می خورن از سفره اینان چه توقعی و انتظاری می توان داشت ؟

 

گام با گام


نظرات (۰)
هر چه دل تنگت میخواهد بگو

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">