۰

حکایت و ضرب المثل صفحه ۷۶ کتاب نگارش هشتم

سرگرمی-از سراسر وب

زبان سرخ سرسبزی میدهد بر باد صفحه ۷۶ نگارش پایه هشتم

حکایت و ضرب المثل صفحه ۷۶ کتاب نگارش هشتم

زبان سرخ سرسبزی میدهد بر باد صفحه 76 نگارش پایه هشتم

زبان سرخ سرسبزی میدهد بر باد صفحه ۷۶ نگارش پایه هشتم

***************

تاریخچه ضرب‌ المثل زبان سرخ، سر سبز می دهد به باد

در زمان‌های قدیم، دزدی در دل شب در کوچه و خیابان‌های شهری قدم می‌زد تا وسیله‌ای را برای دزدیدن پیدا کند، اما از شانس بدش چیزی برای دزدیدن پیدا نمی‌کرد. او در حال قدم زدن در داخل کوچه‌ای بود که ناگهان چشمش به مغازه‌ی خیاطی افتاد که در آنجا  با پارچه‌های خوشگل و رنگارنگ، لباس‌های جذاب وزیبا می‌بافند. او در این کارگاه مردی را دید که در حال دوختن لباس بسیار زیبایی است. به او خیره شد و به فکر فرو رفت و پیش خود گفت این بهترین فرصت است، امشب چیزی کاسب نشده‌ام و بهتر است کمین کنم تا بلکه بتوانم در لحظه‌ای مناسب، لباسی از این مرد بدزدم.

سپس مخفیانه به داخل کارگاه آمد و و در آنجا پنهان شد. مرد خیاط که مشغول بافتن لباس بود زیر لب زمزمه می‌کرد که ای زبان من: از تو می‌خواهم که کمکم کنی و باعث جدایی سر از تن من نشوی. خواهش می‌کنم شرت را از من دور نگهدار و به من رحم کن. دزد با شنیدن این جملات تعجب کرد و منتظر ماند تا مرد خیاط، دوختن لباس را به اتمام برساند. خلاصه بافتن لباس به پایان رسید و مرد خیاط آن را داخل جعبه‌ای بسیار شیکی قرار داد. نزدیک اذان صبح بود و مرد خیاط به راز و نیاز با خداوند پرداخت و در این هنگام دزد از کارگاه بیرون آمد و به سر کوچه رفت و به انتظار نشست تا ببیند او با جامه‌ای که دوخته است به کجا می‌رود. سپس خیاط را دید که از مغازه بیرون می‌آید و جعبه‌ی لباس را به دست دارد. او را تعقیب کرد و با خود گفت به کجا می‌رود؟ در این فکر بود که متوجه شد به قصر پادشاه می‌رود. مرد خیاط وارد قصر شد و نزد فرمانروا رفت. دزد بیچاره هم به قصر دخول کرد تا ببیند لباسی را که این مرد دوخته است، چگونه است. همین که حاکم آمد مرد خیاط جعبه‌ی لباس را نزد او برد و تقدیم کرد. نوکران حاکم جعبه را از مرد خیاط گرفتند و روی میز گذاشتند. در جعبه را باز کردند و لباس را بیرون آوردند. ناگهان همه‌ی افرادی که در آن سالن حضور داشتند با دیدن لباس، حیرت زده شدند و حاکم به او گفت که واقعا هنر دست‌های تو ستودنی است. چه جامه‌ی زیبا و جذابی دوخته‌ای! در این هنگام اطرافین حاکم هم از او تعریف و تمجید کردند. سپس فرمانروا از مرد خیاط پرسید که این لباس برای چه منظوری استفاده می‌شود؟

وی در پاسخ به پادشاه گفت که به زیر دستانتان فرمان بدهید زمانی که عمر شما به پایان رسید، این لباس را به همراهتان داخل گور قرار دهند.

پادشاه با شنیدن سخنان او عصبانی می‌شود و دستور می‌دهد تا زبانش را ببرند و او را به زندان بیاندازند.

دزد با شنیدند فرمان حاکم بلند بلند خندید و فرمانروا متوجه خنده‌های او شد. به او گفت: ای مرد جوان برای چه می‌خندی؟ دزد نزدیک رفت و به او گفت که من منظوری از خندیدن نداشتم، مرا عفو بفرمایید. حاکم که از مرد خیاط بسیار خشمگین بود دستور داد تا دزد را هم مجازات کنند. در این هنگام او به پای فرمانروا افتاد و گفت: سرورم اگر از گناه من بگذرید، من هر چی که در مورد این مرد خیاط می‌دانم به شما خواهم گفت. پادشاه کمی فکر کرد و گفت رهایش کنید. سپس دزد بینوا از حاکم قدردانی کرد و به او گفت من دیشب با چشمان خود دیدم که خیاط هنگام دوختن لباس به زیر لب می‌گوید، ای زبان من از تو می‌خواهم که شرت را از من دور کنی و باعث و بانی مرگ من نباشی.

پادشاه سخنان او را شنید و به اطرافیانش گفت که خیاط بیچاره گناهی نکرده است. اما تندی زبانش باعث شد با او چنین برخوردی کنم. سپس فرمان داد تا او را از زندان بیرون آورند و به او بگویند که از این به بعد مراقب حرف زدنش باشد.

از آن دوران تا به امروز اگر کسی مراقب سخن گفتنش نباشد و حرف نامربوطی را بزند که باعث ناراحتی کسی دیگر شود، برایش این ضرب المثل را به کار می‌برند:

 

*************

انشا :

احتیاط در سخن گفتن و پرهیز از گفتن حرفها نیشدار و خطرناک که ممکن است به قیمت جان تمام شود .
آورده اند که …
شبی دزدی استادانه به هر طرف می تاخت . در اثنای راه گذر او بر کارگاه دیبا بافی افتاد که جامه لطیف و زیبا می بافت و انواع تکلیف در آن به کار می برد و اصناف نقشهای بدیع و صورت های دلفریب در آن پدید آورده و نزدیک آمده بود که آن جامه را تمام کند و از کارگاه بر گیرد . دزد با خود گفت : وضع موجود را از دست نباید داد و یافته ها را رها کرد ، صواب آن است که ساعتی این جا مقام کنم چندان که مرد دیبا باف ، این جامه از کار فرو گیرد بخشبد .

من فرصت به غنیمت دارم و جامه را از وی ببرم . پس به حیلتی که توانست در اندرون کارگاه او آمد و در گوشه ای مخفی نشست و استاد دیبا باف ، هر تاری که در پیوستی . گفت : ای زبان به تو پناه می برم و از تو یاری می طلبم که دست از من بداری و سر مرا در تن نگاه داری . مرد وقتی دیبا را تمام کرد و از کارگاه آن را پائین آورد ، آن را نیکو پیچید و از آن پرداخته شد .

طلیعه صادق دزد از خانه بیرون آمد به سرکوی منتظر نشست ، چندان که مرد از عبادت خود دست کشید ، جامه برداشت و عزم سرای وزیر کرد ببیند او چه گوهری را ظاهر خواهد کرد چون به سرای وزیر رفت و وزیر به بارگاه آمد و در صفه بار نشست و پرده برداشتند ، استاد دیبا باف پیش تخت رفت و جامه عرضه داشت ، چندان که جامه را باز کردند و حسن صنعت و لطف آن را دیدند ، حیران شدند و بر تناسب آن صورت غریب و تناوب آن نقوش بدیع ، تحسین ها کردند .

پس رای از او سئوال کرد که : این جامه ، سخت خوب پرداخته ای ، اکنون بگو که این جامه را به چه کار آید ؟
آن مرد گفت : بفرمای تا این جامه را در خانه نگهدارند تا روزی که تو را وفات رسد . این جامه را به صندوق تو اندازند . وزیر از این سخن برنجید و فرمود تا آن جامه را بسوزانند و آن مرد را به زندان ببرند و زبان او را حلقومش بیرون کشند .

مرد دزد آن جا ایستاده بود و آن حال را می دید ، چون حکم وزیر را شنید ، خندید . وزیر ، نظر برخنده او افتاد . او را در پیش خود خواند و از سبب خنده او پرسید مرد گفت : اگر مرا به گناه نکرده عقوبت نفرمایی و به مجرد قصد عزم ، بر ارتکاب جنایت مواخذه نکنی ، صورت حال ان مرد را بگویم . وزیر او را ایمن گردانید . مرد دزد حال مناجات او را باز گفت ، وزیر چون آن حکایت را شنید ، گفت : بیچاره تقصیر نکرده است ، اما شفاعت او به نزدیک زبان مقبول نیفتاده است . پس رقم عفو بر جریمهٔ او کشید و او را بفرموده تا قفل سکوت بر دهن نهد . چه کسی که بر زبان خود اعتماد ندارد ، او را هیچ پیرایه به از خاموشی نیست.

***********

حکایت :

گویند روزی مردی پارچه باف بود و در این کار بسیار خبره و ماهر بود.

روزی از روز ها مرد تمام وقت خود را صرف بافندگی پارچه زرین بافی کرد تا اینکه بعد از تلاش و زحمت زیاد توانست آن پارچه را ببافد.

پس از تمام کردن پارچه از جایش بلند شد و پارچه را کادو کرد و به راه افتاد.

در راه مشتریان زیادی برای لباسی که بافته بود پیدا شد اما او میگفت که پیشکش سلطان است و به هیچ عنوان حاضر به فروش آن نیست.

پشت در بود که سربازان به او گیر دادند که آن چیست در دستت است و تو اجازه نداری وارد شوی و…….. تا اینکه وزیر بصورت تصادفی از آن جا می گذشت دستور داد که اجازه ورود آن فرد را بدهند.مرد پس از تشکر زیاد از وزیر و با کمک وی توانست وارد قصر شده و کادو خویش را به سلطان پیشکش کند.

سلطان  کادو را که باز کرد بسیار از لباس زرینه بافی شده خوشش آمد و تشکر کرد.همانجا بود که درباریان یک به یک نظر دادند که آن لباس را برای چه وقتی بپوشد.سلطان گفت:خودت بگو برای کی این لباس را بپوشم.مرد که بد زبان بود و نمیتوانست جلوی خودش را بگیرد گفت:به نظر من این را بردارید هنگامی که به رحمت خدا رفتید آن را روی قبر شما بیاندازند.

سلطان عصبانی شد و گفت:تو چگونه برای من آرزوی مرگ میکنی؟.و دستور داد سر مرد را ببرند.

پس مرد را اعدام کردند و از آن هنگام است که میگویند:

زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد

*****************

معنی ضرب المثل زبان سرخ، سر سبز می دهد بر باد

۱- اگر کسی مراقب سخن گفتنش نباشد و حرف نامربوطی را بزند که باعث ناراحتی کسی دیگر شود، برایش این ضرب المثل را به کار می‌برند.

۲- احتیاط در سخن گفتن و پرهیز از گفتن حرف های نیشدار و خطرناکی که ممکن است به قیمت جان تمام شود.

۳- این ضرب المثل در مورد افرادی به کار می‌رود که مواظب کلام خود نیستند و باعث دردسر برای خودشان می‌شوند.

۴- یعنی ما باید زبانمان را کنترل کنیم، تا به خطر جبران ناپذیری گرفتار نشویم.

**************

انشا :

در زمان های قدیم در یک گوشه ای از این دنیا شهری بود با آدم های جور با جور که در میان آنها پسرکی بازیگوش و سر به هوا بود که با حاظر جوابی و بی احترامی به بزرگ تر ها دل خیلی از آنها را رنجانده بود و بزرگان شهر از دست این پسرک زبان دراز عصبانی و خسته شده بودند .

در یکی از این روز ها پادشاه شهر برای سر کشی شهر و مردمان خود از قصر خارج شده بود و وارد شهر شد . در شهر همه مردم به کار ی مشغول بودن و اوضاع بر وقف مراد ایشان پیش می رفت که دراین میان پسرکی بازیگوش را دید که کنار هر آدمی که رد می شد آن را به تمسخر می گرفت  و به آن می خندید.

پادشاه از دور نظاره گر رفتار زشت این پسرک بود تا این که پسرک به نزدیکی پادشاه رسید و با بی ادبی و تمسخر با پادشاه رفتار کرد و پادشاه که دیگر بسیار از بر خورد پسرک عصبانی شده بود به سربازان خود دستور داد تا پسرک را دستگیر کرده و به زندان ببرند .اما دوباره پسرک فریاد زد و با صدای بلند به پادشاه و سربازان توهین و ناسزا گفت . پادشاه که چنین دید صبرش تمام شد و دستور داد تا سر از بدن این جوان بد زبان جدا کنند تا عاقبت چنین فرد بد  سخن به همه ی مردم شهرشان داده شود و این چنین بود که زبان سرخ , سر سبز را بر باد داد.

پایه هشتم


نظرات (۰)
هر چه دل تنگت میخواهد بگو

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">